تبليغاتX
شب سرد

شب سرد

اگر جسد دختری را دیدی در شبی سرد به گورستان می برند یقین کن من هستم

 

 

 

امدم بگويم از تو  از نفرين

از لاشخورهايي كه هميشه در كمينم هستند

از تو و يه دنيا گله

شروع يك حادثه

شايد به قيمت تموم زندگيم

اما شروع خواهم كرد

تكه تكه زندگيت را خواهم گرفت

مثل تموم پاكيت

وحشي تر از آنچه كه فكر كني

هيچگاه نخواهي فهميد چه مي كنم

حس تلافي از تو در من ريشه اي بود

كه الان به ثمر رسيد

دستانت كه روي بدنم هزاران بار لغزيد 

حس  يه نگاه پر نفرت در چشمانت

هميشه مرا هيچ خواندي  گفتي  كاري  نمي توني بكني

روزي بهت خواهم فهماند   كي بودم و چي مي كنم ....

 

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت6:15 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

بغض آسمان تركيد و باريد

اما درياي دل من خشك شد

آسمانم ابري نيست و نمي بارد

مي نويسم براي تو

مي دانم روزي سراغ مرا از باد ها و ابر ها خواهي گرفت

روزي حسرتم را مي خوري

مي رسد روزي كه  تابان تمام عذاب ها را مي بيني

تو فر شته نبودي  پاك نبودي

روزي مرا  بين هرزه هاي خيابان خواهي يافت

ان زمان  مرا  خواهي بوسيد......

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت11:59 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

دو نگاه روبروي هم

يه زماني پر از دوست داشتن  ولي الان يه عادت

يه چشم خمار و نعشه  يه دست داغ و يه تن...

دلي نيست

قلبي ندارم

روزگاري پر از احساس دوست داشتن بودم

اما امروز

باور كن هواي دلم خيلي  سرده

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

هر شب در بين خواب هايم تو را ميبينم

هر شب يه كابوس بد

پر از اضطراب ..پر از ترس

نفرين واژه ايست كه با من بيگانه است

هر روز هر شب ياد تموم خاطرات ...

تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت11:53 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

دلم تنگ است به خاطر تموم دردهاي  نگفته

روزها مي گذرند چون باد و من از تو بي خبر

نمي دانم كجايي

چند وقتي است عطر وجودت را حس نكردم

صدايت را نشنيدم

بايد عادت كرد

بايد  با اين رنج ساخت

خيلي تنهام

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت6:48 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

اومدم خوندم  دلم گرفت

 

يه  بغضي تو گلومه  كه  تموم نميشه

 

كاش مي دونستي  دلم چقد تنگه

 

دلم واسه تموم چيزا تنگ شده

 

اي خدا چرا شدم يه تكه سنگ تو اين جسم

 

كاش از اين  در و ديوار فرار مي كردم

 

كاش اونقدر فرياد مي زدم كه صدام و بشنوي

 

شب ها ...

 

خسته ام از تموم دل شكستن ها

 

من تابان يك انتقام و دادم

 

يه قرباني  كه  زير پاهايت له شد

 

يه روز  جون ميگره و با خوردن خونت اروم ميشه

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت4:9 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

سال نو مبارك

 

نمي دونم از كجا بگم حرفي ندارم

 قصه من شد يه كابوس

 دنيا ديگه واسه من قشنگ نيست 

 راحت ميشه از همه دست كشيد  تو يه چشم به هم زدن تموم دوستام رفتن

 هر چند الان تنها راحتم  بعضي اوقات ميگم 

 اينقدر بدم.........

 دنياي من پر از فاصله  پر از  عذاب بود

 شدم يه تكه سنگ

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت11:32 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

امسال هم  با تموم بدیهاش تموم شد

 

                                                             پایان

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت2:13 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

دلم تنگ است

خسته ام

اي خدا  زجر تا اين حد....

فكر كنم ديگه از درون كامل نابود شدم

بهت تبريك مي گم

ديگه شكستن و كامل كردي

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت11:45 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

اي خدا  چي كردي با من كه اينطور سنگ شدم

 

                       لعنت به تو

 

                        لعنت به هر چي زندگي..........

 

 

ماندم با تو و تو با من ماندي

اين همه سال نمي دونم چند ساله 5..6..

نمي دونم اما بعد اين همه مدت

پر شديم از نفرت

هميشه  از زندگي خسته مي شدم يه جايي بود كه اروم بود

اما الان ارامش نيست

خيلي وقته اشك نريختم واست

خيلي وقته دلم ديگه نلرزيده

خيلي وقته كه از هم جدا شديم....

من شدم باد تو شدي طوفان نفرت

كاش كه از اين دنيا مي رفتم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت1:24 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

خيانت

اطرافم  بوي تعفن خيانت را مي دهد

چقدر راحت دلم دست کشيد

راحت  مهر جدايي  ثبت شد

حرفي نيست

يه عادت بود  با يه عالمه تنفر که تموم شد

نمي گذرم نه اين دنيا  نه اون دنيا

نمي بخشم کسي که پاکي مرا گرفت

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت3:27 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

اين شب ها

 چشم هاي من خسته است

 گاهي اشک ، گاهي انتظار

 اين سهم چشم هاي من است

زندگي با تو  فاحشگي است

 

به يه جايي مي گن آخر خط

 و من احساس مي كنم دارم مي رسم

 هيچ حرفي نيست  . هيچ حسي نيست

 بايد رفت  بايد گم شد   در سياهي

 خيلي وقته يادم رفته  پاكي و نجابت يعني چي

 بهم  گفت  زندگي كن مثل يه آدم . خوب باش

 اما نمي دونست  باعث تموم هرزگيم اون بود.....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

يكي ازم پرسيد

دوست داره؟

گفتم: نه ازم متنفره

گفت  : پس چرا باهاش هستي؟

گفتم: نمي دونم

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت9:13 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

فاحشه

 

فاحشگی به نداشتن بکارت نیست

ذهن فاحشه ، رفتار فاحشه . . .

تن فروشی برهنگی برای دیگری نیست

 

فاحشه معصوم

 

سکوت می کنم

نگاهم به توست

کمی آن طرف تر

لاشخورها به انتظار آخرین نفس تو نشسته اند

و چه لذتی خواهم برد

زمانی که اولین لاشخور چشمانت را . . .

امیدوارم در آن لحظه

نفسی داشته باشی

تا با چشم دیگرت دستهایی که دست مرا گرفت ببینی

نفرت انگیز تر از قبل شده ای

و من بین مستی و هوشیاری

لعنت ابدیم را برای آخرین بار نثار روح ناپاکت می کنم

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت7:48 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

اي دل من

 ديدي چه بي رحمه

 معني احساس و نمي فهمه

 رفت و من شدم تنها

 خيلي راحت

 حس مي كنم امشب  نبضم داره  تند مي زنه

 حس خوب شهوت

حس خوب انتقام

حس یه هرزه

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت5:39 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

من از خيسه لبانت

آبستن شدم....!

از من خويش را مي خواهي

حال باكره ايم ....

يا فاحشه....

نميدانم...

با من ...؟

از فاصله است.......!

تا فاصله.......؟

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت12:33 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

شعر پايين از دوست بسيار خوبم آقاي محسن عظيمي  

                                                           براي تولد وبلاگم

 

مرد شب من

 

لبانم را بر خاک سردی احساس می کنم

که انگار سالهاست

تنم روی آن سکنی گزیده و هیچ راه فراری نیست

جز آنکه

برویم در درون خسته و سرد و تابناکش

راه فراری نیست

باید از این خاکی تمام تنم انگار بوی آن را گرفته هجرت کنم

تا
شب سردی که ستاره هایش جشن گرفته اند و

در روشنایی زیبایشان نشته به عشقند و زیبایی


بداهه ای برای تو

 

                                                                    ممنون از شما somi

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت11:4 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

تولد وبلاگم مبارك

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت10:18 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

فاحشه امروز

 

قسم به تموم نامردي هاي دنيا

كشيدن سيگار و ديدن دودهايش كه گويي مي رقصند

خوردن يه پيك عرق و مست شدن

گويي زمان مي ايستد

فاحشه بودن بهتر از پاك بودن

واي كه دلم مي خواد روي خودم بالا بيارم

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت10:6 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

يه روز از يكي خواستم يه شعر در موردم بگه كسي كه واسم بهترين بود

مي خوام بخوابم تا تو رو فراموش كنم

 

 رسم یک من با هزاران تو" همین

می کشم با دو دستم رسمی از نوع حریر

ساده و زیبا و نرم

طرح مغروری که چون مال من است

انعطافش هم به دستان من است

مادری از نوع فولاد

مثل سنگ

آسمان رسم من ابری و تار

ابر ها گیج اند همه

مست کردم

مست مست

ماهی و آب و تمام برکه ها مال من است

یک تمنا

یک دریچه

یک وجود مال من است

دست هایم به کمی آلودگی مشغولند

خرقه ام

سست و دری

مادری هستم که نامم وحشی است

هر دو دستم از کمی خون کارگر

خون یک احساس خوب

حس یک دختر برای وحشی تنهایی اش

من پر از عاطفه های خالی ام

من نمادم

یک نماد تلخ

تنها همین

درد ها بر بازوان دختری عاشق زدم

می حراسد باز ز من

من تنفر های بی ادعام او

شاید از پشت خدا حرکت کنم

مست باید باشم و مستانه رو

آه ...

عقل ها شد همه بی آبرو

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت5:55 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

سوختم...

         باران بزن شايد تو خاموشم كني 

 شايد امشب

          سوزش اين زخم ها را كم كني

من

       سراپاي وجودم آتش است

آه

  باران

          پس بزن

                  بارا ن بزن

شايد....

              تو

                    خاموشم كني...!

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت9:1 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

رفتم..رفتي..رفت
تنها چيزي كه باقي موند
اثبات لجن بودن اون
و سادگي من...
نفريني  كه يك روز شايد پا گير زندگيش بشه

فاحشه امروز

 


همه پاكيش را فروخته بود
موقع فروش هم گفته بود:
جنس فروخته شده پس گرفته نميشود
مانند ته مانده سيگار له شد......

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت10:1 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

اینجا منم

تنهای تنها ...

همان حوای ساده دلی که

برای دلخوشی آدمش

ننگ شیطان صفتی را

به نوادگان هم جنسش

هدیه داد...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت10:12 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

تولدم مبارك

 

بدترين چيز اينكه منتظر بموني تا بهت تبريك بگن

گله نمي كنم اما دلم خيلي گرفته

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت11:31 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

دارم آروم آروم مي گذرم

 دلم تنگ است براي تموم روزهاي گذشته

 دلم مي خواد تو يه نامه برات بنويسم كه چي به روزم آوردي

 مي دونم كار از اين حرفها گذشته تو ديگه بر نمي گردي

 بر نمي گردي….

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت6:59 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

تنها چيزي كه از زندگي حس مي كنم يك درد عجيبي است

 

آي كه دنيا چقدر بي وفاست هيچ حسي در بدنم نيست

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت11:31 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

تو اين شب سياه تو واسم بهتريني

ديگه گله نمي كنم فقط سكوت مي كنم و نگاه

تمام ذهن من پر از خاطره است

خاطره هايي كه همه نم خورده است

يه روزي همه چي تموم ميشه

و اون روز قدرمن و مي دوني

زندگي من

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت8:16 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

صداي چک چک اشکهايت

را از پشت ديوار زمان

مي شنوم و مي شنوم

که چه معصومانه در کنج

سکوت شب ‌،

براي ستاره ها ساز دلتنگي

مي زني و من مي شنوم

مي شنوم هياهوي زمانه را

که تو را از پريدن و پرکشيدن

باز مي دارد

آه ، اي شکوه بي پايان

اي طنين شور انگير

من مي شنوم

به آسمان بگو که من مي شکنم !

هر آنچه تو را شکسته

و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت9:32 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

يك جنون يك عادت

 

 

 

يك جنون

 

 

زندگي من چيست

 

  

نمي دانم از سازنده اين دنيا گله كنم يا از خودم يا از سرنوشت بد كه با من نساخت

 

زندگي بدي كه درآن آدمي براي يك نگاه يك جواب ناله مي كرد و مني كه براي

 

شنيدن يك كلمه از كسي ضجه مي زدم تنها تنفر از اين دنيا در من است .

 

حقايق همچون پرده اي از جلوي چشمانم مي گذرند ومن به جاي نگاه كردن به آنها

 

چشمانم را مي بندم چون مي خواهم فرار كنم .

 

آدمهايي آمدند تا چشمهايم را باز كنند ولي من همچنان بستم چون حقيقت زندگي من تلخ است

 

مني كه براي او كه از تمام دنيا براي من مي گفت به او مي خنديدم  و خودم دچار يك طوفان

 

بي محلي هستم آري من در اين دنياي كثيف بازي مي كنم همچون تو ….

 

با ذره ذره وجودت شكل گرفتم خون تو تشنگي مرا بر طرف كرد و من همچو حيواني كثيف

 

 با تو به اين زندگي ادامه مي دهم اما نمي دانم تا كجا…….

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت5:20 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

تموم حسي كه امشب دارم حس تلخي است

كسي بارها به من گفت

تو پاكي مرا گرفتي

من چه بگويم

پاكي من رفت اه و نفرين  هم پشت سرم

دنياي كثيفيه

يكي مي گفت دنيا ارزش نداره

راست مي گفت هيچ كس ارزش نداره

آخر كار من چي شد

آخر كار يك نگاه سرد

يك كلام تلخ كه هر روز بايد بشنوم

بعضي وقتها از اين كلامات تلخ دلم ميگيره

ولي شايد قسمته

هميشه ميگم كه كار من اشتباه

نمي دونم چرا جند وقتيه حالم از خودم بهم مي خوره

دنياي كثيفيه منم دارم همونطوري زندگي مي كنم

درست مثل يه .........

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت9:16 بعد از ظهرتوسط somi | < |