|
اگر از كسي متنفر باشي ابتدا بايد روح خودت را به انحاء مختلف مجروح كني ناچاري لبريز از سم باشي تا اين سم را به روي ديگران بپاشي از زندگي چه ميدانم تا از مرگ بدانم روزي كه در مورد آنچه كه مهم است سكوت اختيار كنيم روز مرگ است و پايان زندگي ما ******************************* انسان چهره مرگ را ترسناك كرده و از آن گريزان است ******************************* اي مرگ تو فرستاده ي سوگواري نيستي تو درمان دل هاي پژمرده هستي
دلم مي خواد تنهاي تنها باشم بعضي ها بهم مي گن چرا نا اميدي چرا از غم مي نويسي مي گن اميدوار باش من تو زندگيم هيچوقت دوست نداشتم عاشق باشم يا كسي و دوست داشته باشم اما سرنوشت هر دو رو جلوي راهم قرار داد هميشه فراري بودم و من شايد يه عاشق نبودم اما دوست داشتن وتجربه كردم جالب نبود براي من جالب نبود واسه من همش پر خاطره بد بود من زندگي مي كنم بدون حتي ذره اي از عشق هيچوقت هم آرزو نمي كنم كه عاشق باشم تو تموم صفحات كتاب زندگي من كسي نبود كه احساسمو ..دل پاكمو بفهمه هيچكس نبود. همه برچسب دروغگو بهم دادند و گفتند اين حست دروغه من هم دلتنگ مي شم منم دلم مي خواست كسي بود كه مال من باشه اما نشد و اين واقعيتو باور دارم زندگي بي عشق رو مي خوام با همه همون جوري باشم كه با من هستند تو دل من هيچكي واسم يه آرزو نيست اينارو واسه تو مي گم تا بدوني من دوست دارم اما فقط مثل خودت اين كسي كه فكر مي كني بدون تو نمي تونه زنده باشه احساسش اينه اون يه روزي قلبش خيلي با احساس بود اما دنيا و روزگار يه قلب سنگي وا سش درست كرد اگه هم قبلا اينجوري نبودم از اين به بعد هستم دوست ندارم كسي پيشم از دوست داشتن حرف بزنه.............. چون متنفرم......... من از زندگيم و از اينكه اينجوري هستم را ضي هستم شايد روزي برسه اين حسم تغيير كنه نمي دونم از فردا خبر ندارم اما هيچوقت دلم نمي خواد
نمي دانم چرا تمام روزهايم سياه شده اند حس انتقام در دلم است و نگاه يك انتقام جو پشت سرم مبارزه اي است بين من و تو و شيطان باور كردم كه همه دلها سياه هستند نفرت از چشم ها خوانده مي شود روزي مي رسد كه تو را براي خود هيچ تصور مي كنم و مرگ دوست داشتن را جشن مي گيرم آن روز نزديك است خيلي نزديك
شيطان مي آيد با گام هاي آ هسته تموم لحظه ها سخت است زندگي بي محتوايي است تموم روح وجسمم زود تهي شد تموم خاطرات هراسان رفتند من ماندم و گناهانم ورود شيطان چه بي مقدمه بودو بي دعوت درد را مي چشم طمع زهر مانند آن را وجود شيطان را تا مغز استخوانم احساس مي كنم هيچ برگشتي نيست به اين زندگي تلخ بيهوده زيستن و بي محتوا آغاز شدن و نفس كشيدن را نمي خواهم................
دل ساده من ديگه خسته شده دلم مي خواد وقتي كه خوابي آنقدر نگات كنم تا سير شم دلم مي خواد هميشه تو آ غوش تو زندگي را سپري كنم دلم مي خواد هميشه باهام مهربون باشي دل من خيلي چيزا مي خواد ولي اينها همه يه خيالن… يك خيال باطل
دلم مي خواد امشب يه چيزايي و بهت بگم مي دونم مثل هميشه مي گي حرفام تكراريه و حرف تازه اي ندارم بخدا خيلي گشتم تا مثل قبل واست تازه باشم يه چيز بگم كه واست تكراري نباشه نبود ..نشد كه نشد.. هميشه هيچ وقت دلم نخوا ست از دستم نا راحت بشي اگه دلم هم ازت گرفته بود تا او مدي اسمموصدا كردي همه چي از يادم رفت وقتي پيشت بودم وقتي تو اون چشاي نازت ذل زده بودم كاش مي دونستي تو دلم چه غوغايي هست اخه اونجا هم حق حرف زدن نداشتم از ترس ..ترس اينكه شايد ديگه نبينمت مي دونم ديگه وقتي بهت مي گم دلم برات تنگ شده حالت بهم مي خوره مي دونم ديگه نه خودم نه روحم نه جسمم واست تازه نيستند ديدي چه زود واست شدم يه عروسك دلم مي خواست امشب تو شب عيدت ا ينا روبهت بگم همه حرفها رو ولي يه چيزايي تو دلمه كه حتي نمي تونم اينجا هم بنويسم ديگه حتي اين كلمات هم از دستم خسته شدند مثل تو دل مثل يك شيشه شكسته هر چند دلم نميخواست اينجوري بهت بگم ولي چي ميشه كرد بهترينم عيدت مبارك
از تمام لحظه ها مي ترسم از تمام چشم ها گريزانم از نبودن نفسهاي تو مي ترسم تمام تنم داغ است چون شمعي در وجود تو مي سوزد اما باز آب مي شود از نگاه سردت از اين سكوت تلخ بينمان هيچ راه فراري نيست اين سكوت را در اين جسم خشكيده وبي روح بايد زنداني كرد بايد براي نشكستن غرور در تنهايي مرد و در خلوت يك قلب شكسته مبهوت ماند به دستانم آموختم رسم اين روزگار تلخ را روزگاري كه تمام دلها سياه تمام دوستي ها پليدند دستام تو اين قيامت دنبال سر پناهه
دست هاي شيطان با دستها يت گره خورده اند شيطان كه رانده گشت به جز يك خطا نكرد خود را براي سجده آدم رضا نكرد شيطان هزار مرتبه بهتر ز بي نماز كو سجده بر آدم و اين بر خدا نكرد تمام كوچه فرياد مي زند همه قصد رسواييم را كرده اند دوست داشتن در نگاه غروب گم شد گريه در چشمانم مرد قصه ي پاكي دلها از بين رفت اين بود حقيقت بي پناه بودنم در اين رمان تلخ با شيطان همنشين شدم و تمام سياهي در مبهم بودنش فرو رفت و اسير طلسم ابليس جهان شدم
نمي دانم چگونه بنويسم نمي دانم چگونه برايت زندگيم را بگويم نمي دانم چگونه گريه ام را بگويم بغضي در گلويم فشار آورده و جلوي نفسهايم را مي گيرد تمام لحظاتم از سكوت پر شده مي خواهم فرياد بزنم مي خواهم بگويم كه از تمام دوست داشتن ها بيزارم مي خواهم زندگي كنم ..راحت..بدون تو.. بدون هيچ خيالي بي تفاوت نسبت به هر چيز باشم مي خواهم از تموم غم ها جدا بمونم دلم مي خواد زندگي كنم با دلي همچو سنگ با دلي كه گول نگاهت را نخورد ولي افسوس كه اين غم ها وخاطرات نخواهند گذاشت آخر به سراغ همان تنهايي و سكوت مي روم و در وجودم گم مي شوم.......
خيال تو در زمستان سرد من در اين شب باروني همچو مرهمي است بر دل زخمگين من پنداشتم كه با سكوت من نماينگر تمام دردهاي من هست كه اين راز درون را مي داني مني كه تموم قصه هام تموم حرفام مال توست اما اين دل نا ميد من ديگر توان هيچ آغازي را ندارد آخ كه من چي كنم براي تو ديگر از هر چي كه نشاني از عشق و دوست داشتن را مي دهد مي گريزم ديگر حتي به پايان نمي نگرم ديگر حتي به بازگشتت فكر نمي كنم تلخ گذشتم و تلخ خواهم گذشت با يك سكوت ابدي
زمستان آمد همون فصلي كه با اومدنش تموم زيبايي ها به خواب مي روند اما من زيباي و در اين فصل مي بينم فصل سرد فصلي كه تموم شبهاش سرده فصلي كه تموم دلها اگه غمگينه ولي هنوز گرمي داره
|
About![]()
در تاريکي لحظه ها سرگردانم. Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385
|