تبليغاتX
شب سرد

شب سرد

اگر جسد دختری را دیدی در شبی سرد به گورستان می برند یقین کن من هستم

 

اگر از كسي متنفر باشي ابتدا بايد روح خودت را به انحاء

 

مختلف مجروح كني  ناچاري لبريز از سم باشي

 

تا اين سم را به روي ديگران بپاشي

 

 

 

   

از زندگي چه ميدانم تا از مرگ بدانم

 

مرگ يك آغاز

 

 

روزي كه در مورد آنچه كه مهم است سكوت اختيار كنيم

 

روز مرگ است و پايان زندگي ما

 

*******************************

 

انسان چهره مرگ را ترسناك كرده و از آن گريزان است

 

*******************************

 

اي مرگ تو فرستاده ي سوگواري نيستي

 

تو درمان دل هاي پژمرده هستي

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت7:39 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

                             

                               

               دلم مي خواد تنهاي تنها باشم

 

 

 

 زندگي مي كنم بدون عشق

 

 

 

بعضي ها بهم مي گن چرا نا اميدي چرا از غم مي نويسي مي گن اميدوار باش

من تو زندگيم هيچوقت دوست نداشتم عاشق باشم يا كسي و دوست داشته باشم

اما سرنوشت هر دو رو  جلوي راهم قرار داد   هميشه فراري بودم

و من شايد يه عاشق نبودم

اما دوست داشتن وتجربه كردم جالب نبود براي من جالب نبود

واسه من همش پر خاطره بد بود من زندگي مي كنم بدون حتي ذره اي از عشق

هيچوقت هم آرزو نمي كنم كه عاشق باشم

تو تموم صفحات كتاب زندگي من كسي نبود كه احساسمو ..دل پاكمو بفهمه

هيچكس نبود. همه برچسب دروغگو بهم دادند و گفتند اين حست دروغه

من هم دلتنگ مي شم منم دلم مي خواست كسي بود كه مال من باشه اما نشد

و اين واقعيتو باور دارم زندگي بي عشق رو

مي خوام با همه همون جوري باشم كه با من هستند

تو دل من هيچكي واسم يه آرزو نيست

اينارو واسه تو مي گم تا بدوني

من دوست دارم اما فقط مثل خودت

اين كسي كه فكر مي كني بدون تو نمي تونه زنده باشه احساسش اينه

اون يه روزي قلبش خيلي با احساس بود اما دنيا و روزگار يه قلب

سنگي وا سش درست كرد اگه هم قبلا اينجوري نبودم از اين به بعد هستم

دوست ندارم كسي پيشم از دوست داشتن حرف بزنه..............

چون متنفرم.........

------------------------------------------------------------------------------------------

 

من از  زندگيم و از اينكه اينجوري هستم را ضي هستم

شايد روزي برسه  اين حسم تغيير كنه نمي دونم از فردا خبر ندارم

اما هيچوقت دلم نمي خواد

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت7:47 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

مرگ احساساتمو باور كن

 

 

 

نمي دانم چرا تمام روزهايم سياه شده اند

 

حس انتقام در دلم است

 

و نگاه يك انتقام جو پشت سرم

 

مبارزه اي است بين من و تو و شيطان

 

باور كردم كه همه دلها سياه هستند

 

نفرت از چشم ها خوانده مي شود

 

روزي مي رسد كه تو را براي خود هيچ تصور مي كنم

 

و مرگ دوست داشتن را جشن مي گيرم

 

آن روز نزديك است خيلي نزديك

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت11:55 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

       شيطان مي آيد با گام هاي آ هسته

 

 

 

 

تموم لحظه ها سخت است

 

زندگي بي محتوايي است

 

تموم روح وجسمم زود تهي شد

 

تموم خاطرات هراسان رفتند

 

من ماندم و گناهانم

 

ورود شيطان چه بي مقدمه بودو بي دعوت

 

درد را مي چشم طمع زهر مانند آن را

 

وجود شيطان را تا مغز استخوانم احساس مي كنم

 

هيچ برگشتي نيست به اين زندگي تلخ

 

بيهوده زيستن و بي محتوا آغاز شدن و نفس كشيدن

 

را نمي خواهم................

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت0:18 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

دل ساده من ديگه خسته شده

 

 

نمي دونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

دلم مي خواد هميشه گرمي نفسهاتو از نزديك روي صورتم حس كنم

         

                    دلم مي خواد وقتي كه خوابي آنقدر نگات كنم  تا سير شم

 

                    دلم مي خواد هميشه  تو آ غوش تو زندگي را سپري كنم

 

                             دلم مي خواد هميشه باهام مهربون باشي

 

                                    دل من خيلي چيزا مي خواد

 

                            ولي اينها همه يه خيالن… يك خيال باطل

 

 

  

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

كاش حرف دلمو باور داشتي

 

دلم مي خواد امشب يه چيزايي و بهت بگم

 

مي دونم مثل هميشه مي گي حرفام تكراريه و حرف تازه اي ندارم

 

بخدا خيلي گشتم تا مثل قبل واست تازه باشم يه چيز بگم كه واست تكراري نباشه

 

نبود ..نشد  كه نشد.. هميشه هيچ وقت دلم نخوا ست از دستم نا راحت بشي اگه دلم

 

هم ازت گرفته بود تا او مدي اسمموصدا كردي همه چي از يادم رفت

 

وقتي پيشت بودم وقتي تو اون چشاي نازت ذل زده بودم كاش مي دونستي تو دلم

 

چه غوغايي هست اخه اونجا هم حق حرف زدن نداشتم از ترس ..ترس اينكه شايد

 

ديگه نبينمت مي دونم ديگه وقتي بهت مي گم دلم برات تنگ شده حالت بهم مي خوره

 

مي دونم ديگه نه خودم نه روحم  نه جسمم واست تازه نيستند

 

ديدي چه زود واست شدم يه عروسك

 

دلم مي خواست امشب تو شب عيدت ا ينا روبهت بگم

 

همه حرفها رو ولي يه چيزايي تو دلمه كه حتي نمي تونم اينجا هم بنويسم

 

ديگه حتي اين كلمات هم از دستم خسته شدند مثل تو

 

دل مثل يك شيشه شكسته

 

هر چند دلم نميخواست اينجوري بهت بگم ولي چي ميشه كرد

 

 

 

          بهترينم عيدت مبارك

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت11:48 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

مثل شمع مي سوزم از اون نگاه سردت

 

 

از تمام لحظه ها مي ترسم

 

از تمام چشم ها گريزانم

 

از نبودن نفسهاي تو مي ترسم

 

تمام تنم داغ است

 

چون شمعي در وجود تو مي سوزد

 

اما باز آب مي شود از نگاه سردت

 

از اين سكوت تلخ بينمان هيچ راه فراري نيست

 

اين سكوت را  در اين جسم خشكيده وبي روح بايد زنداني كرد

 

بايد براي نشكستن غرور در تنهايي مرد

 

و در خلوت يك قلب شكسته مبهوت ماند

 

به دستانم آموختم رسم اين روزگار تلخ را

 

روزگاري كه تمام دلها سياه

 

تمام دوستي ها پليدند

 

دستام تو اين قيامت دنبال سر پناهه

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

       دست هاي شيطان با دستها يت گره خورده اند

 

 

 

 

 

                      شيطان كه رانده گشت به جز يك خطا نكرد

 

                           خود را براي سجده آدم رضا نكرد

 

                          شيطان هزار مرتبه بهتر ز بي نماز

 

                         كو سجده بر آدم و اين بر خدا نكرد

 

               

 

                                 

                                                    تويي شيطان قصه هاي من

 

 

تمام كوچه فرياد مي زند

 

همه قصد رسواييم را كرده اند

 

دوست داشتن در نگاه غروب گم شد

 

گريه در چشمانم مرد

 

قصه ي پاكي دلها از بين رفت

 

اين بود حقيقت بي پناه بودنم

 

در اين رمان تلخ با شيطان همنشين شدم

 

و تمام سياهي در مبهم بودنش فرو رفت

 

و اسير طلسم ابليس جهان شدم

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت7:47 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

مي خوام بدون تو زندگي كنم 

 

نمي دانم چگونه بنويسم

نمي دانم چگونه برايت زندگيم را بگويم

نمي دانم چگونه گريه ام را بگويم

بغضي در گلويم فشار آورده و جلوي نفسهايم را مي گيرد

تمام لحظاتم از سكوت پر شده

مي خواهم فرياد بزنم

مي خواهم بگويم كه از تمام دوست داشتن ها بيزارم

مي خواهم زندگي كنم ..راحت..بدون تو.. بدون هيچ خيالي

بي تفاوت نسبت به هر چيز باشم

مي خواهم از تموم غم ها جدا بمونم

دلم مي خواد زندگي كنم با دلي همچو سنگ

با دلي كه گول نگاهت را نخورد

ولي افسوس كه اين غم ها وخاطرات نخواهند گذاشت

آخر به سراغ همان تنهايي و سكوت مي روم

و در وجودم گم مي شوم.......

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت0:9 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

هميشه اغوشت تنها مرهمم بود

 

 

خيال تو

 

در زمستان سرد من

 

در اين شب باروني

 

همچو مرهمي است بر دل زخمگين من

 

پنداشتم كه با سكوت من

 

نماينگر تمام دردهاي من هست كه

 

اين راز درون را مي داني

 

مني كه تموم قصه هام تموم حرفام مال توست

 

اما اين دل نا ميد من ديگر توان هيچ آغازي را ندارد

 

آخ كه من چي كنم براي تو

 

ديگر از هر چي كه نشاني از عشق و دوست داشتن را مي دهد مي گريزم

 

ديگر حتي به پايان نمي نگرم

 

ديگر حتي به بازگشتت فكر نمي كنم

 

تلخ گذشتم و تلخ خواهم گذشت

 

با يك سكوت ابدي

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت11:17 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

زمستان زيباي من

 

 

زمستان آمد

 

همون فصلي كه با اومدنش تموم زيبايي ها به خواب مي روند

 

اما من زيباي و در اين فصل مي بينم

 

فصل سرد

 

فصلي كه تموم شبهاش سرده

 

فصلي كه تموم دلها اگه غمگينه ولي هنوز گرمي داره

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت4:5 بعد از ظهرتوسط somi | < |