|
آخرين حرف سال خدايا شكرت به خاطر دل پاكي كه بهم دادي به خاطر تموم......
سلام نمي دونم از كجا بگم از اين سال كه با تموم بديهاش بلاخره تموم شد شايد مي تونست سال خوبي واسم باشه اما نبود روزهاي بد زياد داشتم هر وقت بر مي گردم به گذشته نگاه مي كنم كه پر از رازهايي بود كه هميشه پنهان ماندند اگه بگم سالي كه داره مياد همه چي عوض ميشه دروغ گفتم نمي دونم واقعا نمي دونم چي پيش مياد ولي يه تصميماتي گرفتم كه از خدا مي خوام بهم كمك كنه از خدا مي خوام دلي همچو سنگ داشته باشم فريب هيچ نگاهي و حرفي را نخورم همون جور زندگي كنم كه ازم مي خوان شايد براي هميشه ديگه واسه من عشق ... علاقه... دوست داشتن حتي نسيم هم ازاين نفرت خونين است شورانتقام در من مي جوشد مي خواهم هر تكه لباس مرا خاري بردارد و به باد بسپارد مي خواهم يك شب گلوله اي بر شيشه سكوت پراند اي كاش بين ما با تمام نفرت ديوار مي كشيدند اي كاش . . .
خيلي آروم بهم گفت برو پي زندگيت اما نمي دونست زندگي يعني اون دلم نخواست واسه بار آخر تو چشات نگاه كنم دلم مي خواد هميشه تشنه توبمونم مي دونم يه روز تو هم مثل من دلتنگ ميشي شايد . . .
ما از دست اين زندگي از غصه در درون خود مي ميريم و خود نمي دانيم من به تو معترضم به ذهن تو به تاریکی تو به سیاهی دل تو به سنگ بودن تو به شیطان بودن تو من به خودم معترضم به سکوتم به غروراز دست رفتم به آرامش از دست رفته ام به زندگی از دست رفتم به تموم دل تنگ بودنم به انتظار بی ثمرم و هیچ کس حس نکرد و نفهمید که چطور در این مرداب بی صدا نابود شدم در اين بازي زندگي تنها بودن و نبودن نفرت…… انتظار... تحمل. این واژه ها برایم معنی پیدا کردند
كجا رفته اي بهترينم تو رفتي زمان رفت اندوه تا آسمان رفت تو رفتي چمن خشك شد برف باريد تو رفتي درختان ز تن جامه كندند و باد آمد و برگ ها را فنا كرد مرا اينچنين زارو تنها به توفان گم كرده منزل سپردي مرا اينچنين با غم دل نهادي و رفتي رفتي و رفتي
امروزا ومدم بنويسم ديدم باز دارم حرفهاي تكراري مي گم همه بهم مي گن كه واست آرزو مي كنيم يه روز از اين حال و روز در بياي اما چه جوري تموم مطالب وبلاگم يه جور شده همش پر از نفرت و كينه بخدا نمي تونم از دوست داشتن از عشق بنويسم اين واژه ها با دنياي من غريبه هستند يه روز تصميم گرفتم ديگه ننويسم اما دلم نيومد اين دوستاي هم كه دارمو ترك كنم از همتون كه به وبلاگ من مياد واقعا ممنونم نظرهاي شما واسم من اميد به فرداست فردايي كه هر چند مانند امروز من سياه است ولي اين سرنوشته مي گن هر چيزي كه واسه آدم پيش مياد يه مصلحته اما اي خدا من كه به كسي نا مهربوني نكردم از اين تنهايي خود دلگير نيستم از اين دلگيرم كه خدا دنيا رو بد ساخته نمي خوام ازت چيزي بگم آخه اين كلمات هم مثل من از تو بدشون مياد مثلي گلي شكسته تو دستت اسير بودم آخرشم پوسيده شدم اما نديدي نمي دونم چه جوري تابان گناهاتو مي دي ولي جهنم هم واست كمه ديگه پيشم نيا ديگه نمي خوام چشام بازم تو نگات گره بخوره برو به درك اي بي رحم
|
About![]()
در تاريکي لحظه ها سرگردانم. Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385
|