تبليغاتX
شب سرد

شب سرد

اگر جسد دختری را دیدی در شبی سرد به گورستان می برند یقین کن من هستم

 

تولدم مبارک

 

 

 

29 شهريور سال گذشته بهترين هديه برگشت تو بود

يه زماني بعضي چيزها خيلي تو زندگي مهم هستند

اما به مرور زمان ديگه مهم نيستند

ديگه واسم چيزي آرزو نيست

21سال زندگيم شروع شد.........

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت11:5 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

دلم خيلي گرفته

 

اگه گذرت اينوري خورد اومدي به شب سردم

يه ردپا از خودت به جا بذار

از تموم دنيا بريدم

شايد اينجا بياي به ديدنم

خيلي دلم گرفته

كاش مي دونستي...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت11:14 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

نمی خوام هیچکس بیاد سراغم

 

نمي دونم حرفهاي اين دلموبنويسم يا از اين اشكها بگم

نمي دونم چرا نميشه آخه خدا فراموش كردن همه چيز اينقدر يعني سخته

دلم نمي خواد كسي بياد وبلاگم كه بگه نميدنم چي بگم از اين حرفها

هيچكس نميتونه منو درك كنه كه چي ميگم

اونقدر دلم از اين دنيا از اين همه نامردي از اين زندگي نكبت بار گرفته

ميگن خدا سر نماز حرفهاي آدمو گوش ميكنه پس چرا اشكهاي منونمبينه

همه دروغ ميگن  از همون اول واسه همه زيادي بودم

ميگه از همه بريدم اما دروغ ميگه

آخه يعني يكم وجدان نداره  بياد ببينه چي دارم ميكشم

خودش ميدونه مشكلمو نميتونم به كسي بگم

حالا كه دارم اينارومينويسم اونقدر داغونم كه تموم آينه هاي اتاقمو شكوندم

ميگن ديونه شده  شايد.. نمي دونم اما از دست اين اشكام خسته شدم

دلم نمي خواست تو آينه خودمو ببينم كه چه جوري همه چي زود گذشت

آخه بي انصاف من كه 3 ماه پيش رفتم خودت اومدي برگشتي

همش يادم مياد اون كارا

به خودم ميگم سمي آروم ميشي يه روز خوب ميشي

اونقدر اين شعرو گوش دادم...

ورد زبونه همه اينه كه صداي من نفرتي

مي خوام بگم دوست دارم اما تو ميگي برو بيخيال

هر چي بگي براي تو همون ميشم اي نازنين

.

.

.

مگه راحته يه روز بياي يه روز راحت بگي همه چي تموم مگه من از سنگم

مگه من احساس ندارم هرچند  ديگه شدم سنگ

اي لعنت به اين زندگي..

 

          نمي خوام واسم نظر بذاريد از دلسوزي بدم مياد فقط واسه خودم مينويسم

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت7:55 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

رسيدم به اخر

 

حرف آخر

 

   سلام

بازم يه سلام ديگه

امروز خيلي گله دارم

از همه از خدا كه اين سرنوشت و واسم رقم زد

دلم خيلي گرفته

همه چي چه زود گذشت

آخرش چي شد

راحت آره همه چي راحته

ميگه فراموش كن مي خوام برم دنبال زندگيم

اما من چي مني كه مثل يه گل پر پرم كردي

خدايا تا چشمامو ميبندم تموم اون خاطرات مياد جلوي چشمم

خدايا  يكم بهم حق نميده كه خيلي سخته

كاش همون چند ماه پيش همه چي تموم ميشد و اين همه خاطره نمي موند

هيچكس منو نفهميد حتي تو كه تموم كارامو با منظور مي دونستي

باشه ديگه ميرم

مي دونم تموم اين غصه ها يه روز تموم ميشه

ولي خودتم ميدوني كه نميشه جبران كرد

شايد يه مدت تنهايي يه مدت كه از همه چي دور باشم آروم بشم

ولي بخدا سخته خيلي سخته

زندگيم از دست رفت نميتونم نه به كسي بگم نه گله اي كنم

فعلا كه به آخر رسيدم

تا بعد......

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت8:54 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

لحظه اي كه به دنيا اومدي گريه مي كردي و هر كسي كه اطرافت بود مي خنديد.

 

 يه جوري زندگي كن كه بعد از رفتنت تو كسي باشي كه مي خندي

 

 وهركسي كه اطرافته به خاطر از دست دادنت گريه كنه

 

كوچولوي نازنازي من

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط somi | < |