تبليغاتX
شب سرد

شب سرد

اگر جسد دختری را دیدی در شبی سرد به گورستان می برند یقین کن من هستم

 

 

امسال   تولدم  ۲۹ شهریور  تو شهر خودم نبودم

خوب بود   خیلیا بهم تبریک گفتند  و  یکی از همه مهمتر 

ساعت های آخر بهم تبریک گفت 

چی میشه کرد همیشه با همه فرق داره

بازم تولدم مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت7:12 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

با تو اما  بي تو

 

من با توام  اما  تو نيستي

از پس هزاران حرف

مي خوام از تو بنويسم

شايد  مي خواستم با تو  معني  چيزي مثل دوست داشتن و بفهمم

اي خدا  چقدر دل من با آسمون گرفته

يه زماني  لطف مي كردي  يه اشكي ميومد اما الان اونم از من گرفتي

سنگ  سنگ

 من بد بودم يا تو  يا دنيا يا هر سه

دلم تنگه براي  يه دوست داشتن براي يه همدرد براي...

اخ بازم رويا بود بازم توهم

كاش يكي ميومد يكم باهام حرف مي زد

يكم  به درد دلام گوش مي داد

بم مي گفت    دنيا ارزش نداره كه دلت بگيره

كاش يكي ميومد....

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت9:51 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

يه  ترس

اضطراب

نگراني

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت12:2 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

دو نگاه روبروي هم

يه زماني پر از دوست داشتن  ولي الان يه عادت

يه چشم خمار و نعشه  يه دست داغ و يه تن...

دلي نيست

قلبي ندارم

روزگاري پر از احساس دوست داشتن بودم

اما امروز

باور كن هواي دلم خيلي  سرده

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

هر شب در بين خواب هايم تو را ميبينم

هر شب يه كابوس بد

پر از اضطراب ..پر از ترس

نفرين واژه ايست كه با من بيگانه است

هر روز هر شب ياد تموم خاطرات ...

تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت11:53 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

سال نو مبارك

 

نمي دونم از كجا بگم حرفي ندارم

 قصه من شد يه كابوس

 دنيا ديگه واسه من قشنگ نيست 

 راحت ميشه از همه دست كشيد  تو يه چشم به هم زدن تموم دوستام رفتن

 هر چند الان تنها راحتم  بعضي اوقات ميگم 

 اينقدر بدم.........

 دنياي من پر از فاصله  پر از  عذاب بود

 شدم يه تكه سنگ

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت11:32 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

يه روز از يكي خواستم يه شعر در موردم بگه كسي كه واسم بهترين بود

مي خوام بخوابم تا تو رو فراموش كنم

 

 رسم یک من با هزاران تو" همین

می کشم با دو دستم رسمی از نوع حریر

ساده و زیبا و نرم

طرح مغروری که چون مال من است

انعطافش هم به دستان من است

مادری از نوع فولاد

مثل سنگ

آسمان رسم من ابری و تار

ابر ها گیج اند همه

مست کردم

مست مست

ماهی و آب و تمام برکه ها مال من است

یک تمنا

یک دریچه

یک وجود مال من است

دست هایم به کمی آلودگی مشغولند

خرقه ام

سست و دری

مادری هستم که نامم وحشی است

هر دو دستم از کمی خون کارگر

خون یک احساس خوب

حس یک دختر برای وحشی تنهایی اش

من پر از عاطفه های خالی ام

من نمادم

یک نماد تلخ

تنها همین

درد ها بر بازوان دختری عاشق زدم

می حراسد باز ز من

من تنفر های بی ادعام او

شاید از پشت خدا حرکت کنم

مست باید باشم و مستانه رو

آه ...

عقل ها شد همه بی آبرو

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت5:55 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

اینجا منم

تنهای تنها ...

همان حوای ساده دلی که

برای دلخوشی آدمش

ننگ شیطان صفتی را

به نوادگان هم جنسش

هدیه داد...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت10:12 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

تولدم مبارك

 

بدترين چيز اينكه منتظر بموني تا بهت تبريك بگن

گله نمي كنم اما دلم خيلي گرفته

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت11:31 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

تو اين شب سياه تو واسم بهتريني

ديگه گله نمي كنم فقط سكوت مي كنم و نگاه

تمام ذهن من پر از خاطره است

خاطره هايي كه همه نم خورده است

يه روزي همه چي تموم ميشه

و اون روز قدرمن و مي دوني

زندگي من

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت8:16 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

تموم حسي كه امشب دارم حس تلخي است

كسي بارها به من گفت

تو پاكي مرا گرفتي

من چه بگويم

پاكي من رفت اه و نفرين  هم پشت سرم

دنياي كثيفيه

يكي مي گفت دنيا ارزش نداره

راست مي گفت هيچ كس ارزش نداره

آخر كار من چي شد

آخر كار يك نگاه سرد

يك كلام تلخ كه هر روز بايد بشنوم

بعضي وقتها از اين كلامات تلخ دلم ميگيره

ولي شايد قسمته

هميشه ميگم كه كار من اشتباه

نمي دونم چرا جند وقتيه حالم از خودم بهم مي خوره

دنياي كثيفيه منم دارم همونطوري زندگي مي كنم

درست مثل يه .........

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت9:16 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،

مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،

ولی تو اون رو نمی بینی ...!  

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت9:52 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

خیلی دلم گرفته

دلم تنگ است براي تموم نفسهات
دلم بي تاب است
نمي دانم جواب كدام بدي را مي دهم

اما تو بگو
شكستن اينقدر لذت بخش است
كاش به اندازه تموم بديهات ازت دلگير بودم

كاش هيچوقت دلم برات تنگ نميشد.
كاش كاش
 كاش.....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت4:20 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

 وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

 وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

 وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

 وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي

 

 روحم من هم پر كشيد ولي به خودم اميد دادم

 

 به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

 ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

 خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

 اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

 قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

 قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

 به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

 من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

 نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

 وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

 وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

 وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

 كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

 بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

 بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

 از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

 از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

 مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

 تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

 از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

 مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

 به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

 ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

 هجران تو را باور نداشت

 

 مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

 براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

 كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

 مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

 ازشون متنفر بودم

 

 آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

 فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

  شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

 شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

 اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

 

يادته گفتي ديگه مي خوام بهت محبت كنم

 

تو بگو من چي كنم با اين دلم

 

هر روز ميگه بر ميگردي

 

هيچ وقت تا اين اندازه تنها نبودم

 

قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت10:34 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

فقط دلم مي خواد بهت بگم

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت8:15 بعد از ظهرتوسط somi | < |

سکوت تنها چاره ي من بود

 

گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد

 

گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست

 

سکوت تنها چاره ي من بود

 

آنجا که قلبم شکست

 

درد هايم را فقط،آسمان ميدانست

 

ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند

 

عيبشان اين بود

 

حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند

 

 زبانشان را زميني ها نميدانستند

 

 من ميدانستم ،اما

 

 سکوت تنها چاره ي من بود

 

سکوت و انتظار

 

تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش

 

بداند ابر چيست

 

بداند اشک چيست

 

زبان ستاره ها را بفهمد

 

تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت10:38 بعد از ظهرتوسط somi | < |

دلم هر از چند گاهي هواتو مي كنه !

هنوز هم عطر وجودتو با تموم وجودم حس مي كنم ...

يادت مياد اون قول هايي كه تو تنهايمون بهم مي دادي ؟

من كه تك تكشون رو به ياد دارم ،

اما ظاهرا" كه تو خيلي زود فراموششون كردي  ...!

بگذريم ...

نمي دونم الآن تو درونت چي مي گذره ، نمي دونم الآن

كجـايي ، روزگار برات چطور ميگذره  و نمي دونم كه

حالا داري چه قول هايي و به چه كسايي مي دي ،

اصلا" ديگه برام زياد فرقي نمي كنه ، اما

اما دوست دارم بدوني كه ديگه هيچ ناراحت نمي شـم

چون تو خيلي بي وفا بودي

تو سخترين لحظاتم من و گذاشتي تنها.....

خدايا يه دنيا مشكل

يه دنيا تنهاي

دلم خيلي گرفته

خيلي خسته ام..........

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت1:40 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

آمدم تا از عشق به تو بگويم اخم کردي

آمدم از زندگي بگويم گفتي نه

آمدم از چشمانت بگويم نگاهم نکردي

آمدم اما پشيمان شدم از آمدنم

چون تو ديگر مال من نبودي

تو بي وفا تر از آن بودي

که حتي فکرش مي کردم اما

من ديگر نمي خواهم به تو فکر کنم

من دنيايي تازه وزيبا براي خودم درست ميکنم

دنيايي که براي خودم باشد نه براي تو

نه براي فکر و خيال تو،

دنيايي پرازاميد پراز تازه گي وپر از

عشق به خودم تا بار دگر فريب نگاهت

 و فريب چشمانت نخورم

شايد بگويي خود خواه،

 امّا من خودخواهي را مي پسندم

 به آن نگاههاي سردت

ديگر مثل گذشته نمي نشينم

 در انتظارت برايت لحظه شماري نمي کنم

چشمانم را از پنجره مي گيرم از در مي گيرم

تا دوباره در پيچ خم خيابان وکوچه منتظر تو نباشد

 من در کلبه تنهاييم

 ديگر به هيچ چيز فکر نمي کنم

اين را گفتم تا بداني

 من از دوري تو و از عشق دروغينت درخود نشکستم

من آنقدر قوي هستم

تا پيروزي را براي خودم به ارمغان بياورم

 

 

تقديم به تو........

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت7:31 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 


 

خواستم به کسي روي کنم شايد فراموشت کنم
زندگي شايد ندارد بايد فراموشت کنم

 

ازت متنفرم

بگم كه از درون داغون شدم
 آخر خط يعني اينجا
خيلي راه رفتم
سنگين بود
دردناك بود
هميشه ميگفتم خيلي صبر دارم
خيلي تحمل كردم
اما اينگاري تو دنياي من نبايد خوش باشم
اينو از ته دل ميگم
در اين شب تاسوعا از خدا مي خوام
اگه تو زندگي من و ازم گرفتي
در تمام لحظات عذاب ببيني

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت5:26 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

من  از اين بازي ميترسم

 

زندگی با ادماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی اشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود

 

من از اين بازي مي ترسم

 

 


با این همه گناه و درد

 کی میره اخرش بهشت

ببین ببین که دست من

هرجا رسید از تو نوشت

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت7:5 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 


 بمانم يا بروم ؟
اي دوست تو  بگو هر آن چه تو بخواهي
 فقط مرا ببخش
ببخش به ياد تو بودن انگارگناهي بوداز جنس يخ
اينبار دلم كه برايت تنگ شود
تمامي خاطره هاي سبز حضورت

 را در قلبم مرور مي کنم
همين براي اين دله زخمي بس است
خودت مي داني با اينکه دوست دارم بمانم
، چقدر مكدرم از بودن و ماندن
آن هم به خاطر ......

مي داني چه مي گويم خوب مي دانم!
 ميخواهم يک شب بنشينم کنارت
 و به اندازه يک بغض کهنه گله کنم برايت
از اين نگاهاي سرد و فريادهاي تلخ
کينه ..نفرت.. چرا توشه سفرم اينگونه شد؟

نگاه کن نکنه ديگه هيچ نگاهي منتظر
 چشمهاي خسته ام نيست
خوش به حال گل سرخ و نيايشهاي شبانه اش با ماه
خوش به حال او بهترين تر ز من
باور کن سنگين است بار اين همه آزار بر دلم

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت7:32 بعد از ظهرتوسط somi | < |

نوشتم كه يادم بمونه چنين روزي
كه زندگي معناي واقعيشو به من نشون داد
خدايا شكرت به خاطر اين دلي كه بهم دادي
خودت اشكامو ديدي همين كافيه
خيلي دلم از اين زندگي گرفت
امروز يعني روز آخر زندگي بود
امروز  ديگه چيزي ازم نموند از درون پوسيدم
خدايا اين دل پاكم همين جا بمونه يادگاري
ديگه نمي خوام
امشب با اين اشكها فقط ميگم
به خاطر تموم پاكيم منو ببخش

somi 86/9/21


 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت10:1 بعد از ظهرتوسط somi |


   

 
                  روزي هزار بار بر صفحه
                  دل بنويس:ميان بود و
                 نبودش تنها يک حرف
                 فاصله است!به همين
                 سادگي! و من.... روز و شب
                 جريمه سنگين رفتنت را
                 پرداختم! و جز دل که
                 روزي هزار بار خراش
                افتاد، کسي نفهميد که
                از ب،  بودنت ،تا نون
                 نبودت فاصله تا بي
                 نهايت بود 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت9:45 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

تولد وبلاگم مبارك

 

 

کم کم  بار سفر مي بندي و با بي تفاوتي از اشکهايم مي گذري .

اشکهايي که روزي مي گفتي نبايد بيهوده ببارند و

 هر کدامشان را با دنيايي برابر مي دانستياما حال چه؟ آنچنان سرد

 و بي تفاوت از کنارم مي گذري که باور ندارم اين خود توئي

 چه کوتاهي و اشتباهي از جانب من سر زد

که حتي مجال خداحافظي به من نمي دهي يعني آنقدر گناه بزرگي مرتکب شده ام

که مستحق گذشت نيستم!من چه کرده ام؟جز اينکه صادقانه دوستت داشته و دارم

.جز اينکه تمام بي توجهي هايت را به دليل خستگي ات دانستم . من فکر مي کردم

 مي توانم با تو همسفر شوم  تا ابد اما هيهات که پيوند آب و آتش

خورشيد و ماه با هم ممکن نيست . در حضور خورشيد وجود تو حضور چون مني بي معناست.

چقدر مرگم بي صداست . بي صدا و خاموش . ميداني حال چگونه ام؟

مثل ماهي اي که از آب دور مانده است . ماهي تازه که از آب دور ميماند باته مانده ی اکسیژن  

داخل آبشش نفس مي کشد و خيلي تقلا نمي کند.اما بعد از لحظه اي کوتاه براي دستيابي به

آب با تمام توان خود را به پايين و بالا مي برد و در آخر هم بي صدا جان مي دهد.

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت6:42 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 


سر سبزترين بودم و زردم کردي

تبعيدي فصل شوم و دردم کردي

من چشم و چراغ اين و ان بودم و تو

انگشت نما و کوچه گردم کردي

 

من ازت نمي گذرم

 

 


نمي نويسم .....

چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

حرف نمي زنم ....

 چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

 نگاهت نمي کنم ......

 چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!

 صدايت نمي زنم .....

 زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!

فقط مي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت7:40 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

بخدا خيلي خسته ام

 

 

                           اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشکن

 

بغضم از حنجره اي است

 که به صحراي دلت ختم شود

                      و قلم مي داند

                            راز جان دادن تو

                                 راز بيداري ماه و مه و مي

                                                         در شب سرد زمين

 

 

دلت هميشه زندان من است

        آتشکده عشق تو از آن من است

                                        آن روز...

                                         که وداع من و توست

                                             آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

 

 


+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت8:4 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

 

سخت است زندگي براي کسي كه آرزوي مرگ دارد

 

............................................

 

 

از غصه از درون دارم ميميرم

 

خدايا خودم خوب مي دونم اين يه بازيه

 

يه بازي كه وقتي توش افتادي نمي توني برگردي  باس تا اخر بري

 

دارم با زور محبتو مي خرم

 

خودم مي دونم همه چي ظاهري فقط واسه دل من ميگه

 

اون چه تقصير داره از روز اول همه رو بهم گفت

 

اما من هيچوقت نخواستم واقعيتو قبول كنم  هميشه

 

اينهو بچه ها بهونه آوردم  لج كردم فرار كردم از واقعيت

 

آخرش چي ....

 

يه جایي اين بازي بايد تموم بشه

 

تا ميام بهش فكر كنم كه همه چي تموم گريم ميگيره

 

هي از واقعيت فرار ميكنم ميشنم دنبال يه راه حل ميگردم

 

كه يجوري واسه يه مدت ديگه نگهش دارم

 

ديگه از هر راهي وارد شدم

 

وقتي به خودم نگاه مي كنم كه چرا اين كارهارو كردم كه شايد

 

چند روز بيشتر بمونه از خودم بدم مياد

 

سمي بايد قبول كني هميشه مقصر بودي

 

نميشه محبت و با زور خواست

 

من كم آوردم دل مي خواد  صادق باشم

 

چند شب پيش همه چيو بهش گفتم

 

گفتم كه هر كاري كردم فقط واسه اين بود كه باهام بموني

 

سمي حالا هي فرار كن و به بعد فكر نكن

 

همش مي خوام توي حال خوش باشم به آينده فكر نمي كنم

 

اما يهو به خودم اومدم ديدم به خاطر اين دوست داشتن چه

 

چيزاييو  از دست دادم

 

اينو بدون نمي خوام  حرف توي چشاتو باور كنم

 

چون ميگه ......

 

.....................................

 

من نمي خوام نفرين كنم

نفرين من خود تويي

خود تويي

تو

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت10:39 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

تمام ايمانم از دست رفت

 

 

كاش باران مي باريد

 
تا روح خسته ام را آرام مي كرد
.

.

نمي دانم چگونه از اين لجن زاري كه درونش گير افتادم


نجات پيدا كنم


گناه من همچون به اندازه ي تمام ايمانم بود كه


 از دست رفت


رفت

.

.

زيباترين روزگار من لحظه ايست

 که فرشتگان  آسمان به حالم  گريه کنند ،

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت7:44 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

 

من ماه را نمي بخشم كه وقتي تو تنهايم گذاشتي باز هم آسمان را روشن كرد

 

 

مي زند  باران به شيشه

 

                شيشه اما سرد و سنگين

 

بي تفاوت  تلخ و خاموش

 

               شايد از يك غصه غمگين

 

آسمان همچون دل من

 

               خيس خيس از بي وفايي

 

بر لبم نام تو دارم

 

               اي بهار من كجايي؟

 

آمدم تا چشمهايت

 

                در دلم عشقي بكارد

 

تو ولي گفتي  گه برگرد

 

              شيشه احساسي ندارد

 

مي زند  باران هنوز آه

 

           اين چنين غم در دل كيست

 

دست من بر شيشه لغزيد

 

           شيشه هم با بغض بگريست....

.

.

.

 

كار از اين حرفها گذشته

 

برو ديگه برنگرد

 

زندگي كه بايد خراب مي شد خراب شد

 

ديگه برو كه مي خوام  واسه خودم باشم

 

ديگه به هيچكس مهربوني نمي كنم

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت11:7 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

لعنت به این زندگی

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت0:14 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

فرشته بودن گناه بزرگيست

 

فرشته اي بودم كه نابود شدم

 

 

يك شكايت

 

مي خواهم فرياد بزنم

مي خواهم از دل تنگم بگويم

من فرشته اي بودنم

كه شكار تو شد

دلم از اين همه نيرگ و دو رويي گرفته

مي دونم ظاهرت يه جوره

در درون دوستم نداري

نمي دانم

آيا گناه عشق من اينقدر بزگ است

كه تابانش نابوديم باشد

خنده روي لباي من تنها

نشان از دل تنگم دارد

براي من عشق جرم است

به قول خودت بي جنبه ترين منم

مي دونم

روزي مي رسد كه دلتنگم ميشي

روزي كه شايد هيچوقت تو اين دنيا نباشم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

تولدم مبارک

 

 

 

29 شهريور سال گذشته بهترين هديه برگشت تو بود

يه زماني بعضي چيزها خيلي تو زندگي مهم هستند

اما به مرور زمان ديگه مهم نيستند

ديگه واسم چيزي آرزو نيست

21سال زندگيم شروع شد.........

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت11:5 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

دلم خيلي گرفته

 

اگه گذرت اينوري خورد اومدي به شب سردم

يه ردپا از خودت به جا بذار

از تموم دنيا بريدم

شايد اينجا بياي به ديدنم

خيلي دلم گرفته

كاش مي دونستي...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت11:14 قبل از ظهرتوسط somi | < |

 

 

نمی خوام هیچکس بیاد سراغم

 

نمي دونم حرفهاي اين دلموبنويسم يا از اين اشكها بگم

نمي دونم چرا نميشه آخه خدا فراموش كردن همه چيز اينقدر يعني سخته

دلم نمي خواد كسي بياد وبلاگم كه بگه نميدنم چي بگم از اين حرفها

هيچكس نميتونه منو درك كنه كه چي ميگم

اونقدر دلم از اين دنيا از اين همه نامردي از اين زندگي نكبت بار گرفته

ميگن خدا سر نماز حرفهاي آدمو گوش ميكنه پس چرا اشكهاي منونمبينه

همه دروغ ميگن  از همون اول واسه همه زيادي بودم

ميگه از همه بريدم اما دروغ ميگه

آخه يعني يكم وجدان نداره  بياد ببينه چي دارم ميكشم

خودش ميدونه مشكلمو نميتونم به كسي بگم

حالا كه دارم اينارومينويسم اونقدر داغونم كه تموم آينه هاي اتاقمو شكوندم

ميگن ديونه شده  شايد.. نمي دونم اما از دست اين اشكام خسته شدم

دلم نمي خواست تو آينه خودمو ببينم كه چه جوري همه چي زود گذشت

آخه بي انصاف من كه 3 ماه پيش رفتم خودت اومدي برگشتي

همش يادم مياد اون كارا

به خودم ميگم سمي آروم ميشي يه روز خوب ميشي

اونقدر اين شعرو گوش دادم...

ورد زبونه همه اينه كه صداي من نفرتي

مي خوام بگم دوست دارم اما تو ميگي برو بيخيال

هر چي بگي براي تو همون ميشم اي نازنين

.

.

.

مگه راحته يه روز بياي يه روز راحت بگي همه چي تموم مگه من از سنگم

مگه من احساس ندارم هرچند  ديگه شدم سنگ

اي لعنت به اين زندگي..

 

          نمي خوام واسم نظر بذاريد از دلسوزي بدم مياد فقط واسه خودم مينويسم

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت7:55 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

رسيدم به اخر

 

حرف آخر

 

   سلام

بازم يه سلام ديگه

امروز خيلي گله دارم

از همه از خدا كه اين سرنوشت و واسم رقم زد

دلم خيلي گرفته

همه چي چه زود گذشت

آخرش چي شد

راحت آره همه چي راحته

ميگه فراموش كن مي خوام برم دنبال زندگيم

اما من چي مني كه مثل يه گل پر پرم كردي

خدايا تا چشمامو ميبندم تموم اون خاطرات مياد جلوي چشمم

خدايا  يكم بهم حق نميده كه خيلي سخته

كاش همون چند ماه پيش همه چي تموم ميشد و اين همه خاطره نمي موند

هيچكس منو نفهميد حتي تو كه تموم كارامو با منظور مي دونستي

باشه ديگه ميرم

مي دونم تموم اين غصه ها يه روز تموم ميشه

ولي خودتم ميدوني كه نميشه جبران كرد

شايد يه مدت تنهايي يه مدت كه از همه چي دور باشم آروم بشم

ولي بخدا سخته خيلي سخته

زندگيم از دست رفت نميتونم نه به كسي بگم نه گله اي كنم

فعلا كه به آخر رسيدم

تا بعد......

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت8:54 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

لحظه اي كه به دنيا اومدي گريه مي كردي و هر كسي كه اطرافت بود مي خنديد.

 

 يه جوري زندگي كن كه بعد از رفتنت تو كسي باشي كه مي خندي

 

 وهركسي كه اطرافته به خاطر از دست دادنت گريه كنه

 

كوچولوي نازنازي من

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

        زندگي چيست ؟

                          اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟

      اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟

                           اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟

      اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟

                           اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟

     اگه عشق نيست چرا عاشقيم

 

                                                      

 

 

هيچوقت زندگي را اينقدر با عذاب نديدم

بخدا كم آوردم از دست اين زندگي

ديگه هيچ چيز منو سبك نميكنه

ديگه هيچ كس منو اروم نميكنه

همه از دستم خسته شدن

خونه واسم مثل زندون ميمونه

يكي ازم پرسيد نظرت در مورد زندگي چيه

اون موقع جوابشو ندادم

ولي الان ميگم

زندگي يعني گول زدن يعني فريب

همه يه نقاب زده اند يه نقاب زشت

جز من كه دل سادمو با هيچ چيز عوض نمي كنم

همه حرفها برنامه ريزي شده به همه يه جور ميگن

هيچكي مال تو نيست

ظاهر يه جوره تو باطن يه جور ديگه

خيلي سخته كه كه به هيچكي اعتماد نداشته باشي

فكر كني همه بهت دروغ ميگن

خدايا من خيلي تنهام

از همه متنفرم .....

من معصوم و پاك بودم

اما  زندگي چيزي جز سياهي واسم نذاشت

.......

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت6:47 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟
 
زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت

خيلي تنهام

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود

 

 که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد


 

+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت2:19 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

ازتموم دنيا تورو تمنا كردم اما......

 

 

کاش نگاهمان بوی آلوده ی تدفین محبت را نداشت

 

کاش صدایمان بلندی قعر در دره ی خشم را نداشت

 

کاش صدای ثانیه های قلبمان به لشکر ذهن می رسید

 

کاش سوز کولاک شده ی فریاد اعصاب، به احساسمان می رسید

 

آه...ای مخاطب این شعر

 

هوای آسمان سکوتم به قدری نیاز آلوده ی صدا است

 

که برگشت پرندگانش هنوز چشم به راه ثانیه هاست

 

--------------------------------------------

 

 

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست

گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي

چقدر غم ميياره....شايد هميشه اين دلم حالش خراب باشه

اما بدون هيچوقت واسه تو كم نذاشته...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت8:14 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

شايد تنها  به اميد تو زنده ام

اين آرامش را از من نگير مهربونم

 

فقط تو برام موندي

همه چيز خوبه اما حال من خيلي بده

امشب مي خوام اعتراف كنم

كسي كه اين همه ازش گله و داد مي كردم تو اين وبلاگ

الان  باهام خوبه همه چيز عاديه

اما بيشتر از هميشه دلم گرفته

خيلي تنهام

همه ميگن سمي سادست

سمي مهربونه 

بهم ميگه تو دختر خوبي هستي

اما اين خوب بودنه

هر كاري انجام بدم آخرش چي

از همه چيم بگذرم چرا...

واسم سخته از اين زندگي گذشتن

آخه مگه ميشه همه روزا سياه باشند هي  جلوتر ميرم

شايد يه روز خوب پيدا بشه اما انگاري گم شده

حسرت اينكه يكي منو واسه خودم بخواد رو دلم موند......

از هيچكي گله ندارم .............

من به دنياي تاريك خودم معترضم

ولي باز...

خدايا شكرت.........

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت8:0 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

دوست دارم بهترينم

 

آری تمام دلم را

                     در صحن مقدس چشمانت

                                            شمع میکنم تا.....

               تا بدانی هنوز هم انتظارت می کشم...

                     تا بدانی هنوز هم دوستت دارم ..

                                  ای امروزم...

                                      فردایم را مگیر از من.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

خدايا دارم از درون نابود ميشم

 

 

همه بهم ميگن هميشه خندوني

ظاهرم آرومه

لبخند هميشه رو لبمه

ولي هيچكي نمي دونه تو دلم چه خبره

همش ميگم يك روز بعد اين همه تحمل

بدجور ميشكنم

آخه دارم از درون نابود ميشم اما هيچكي نميبينه

چقدر پيش همه بگم من خوبم ...

خدايا تو كه مي دوني چه جوري منو شكوند

چه جوري نابودم كرد بهم خنديد

من كه به كسي بدي نكردم تاوانش اين باشه

بازم قبول ....

بازم ميگم خدايا شكرت..............

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت10:9 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

غريب

 

چيه دلم گرفتي

واسه چي داري گريه مي كني

چيه دلم شكستي

واسه كي داري گريه مي كني

چيه دلم غريبي

چي ديدي داره گريه مي كني

ميگي گذاشته رفته

اوني كه مثل نفس تو بود

ميگي دلت و شكسته

اوني كه همه  كس تو بود

ميگي ديگه نمونده

پاي  همه حرفهايي كه زده بود

دل من مي دونم داري ديونه ميشي

اما باز بي خيالش

دل من مي دونم داري ديونه ميشي

اما باز بي خيالش......

 

 

 

دوست داشتنت دروغ بود

شايد با يك اعتماد كوچك بود به اينجا رسيدم

براي تموم اين لحظات سخت من

از خدا برات آرزوي عذاب دارم

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت9:43 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

سلام خدمت تموم دوستاي خوبم 

 

از بابت اينكه دير اومدم منو ببخشيد

 

دليلش خيلي چيزا بود

 

دلم نمي خواد بگم

 

بزار بمونه

 

هيچ كدوم از دوستاي خوبمو فراموش نكرده بودم

 

زندگي من هميشه پر از سرديه

 

سرديي كه هيچكس گرمش نمي كنه

 

شايد يه مدت نبودم كه دوباره اومدم

 

نوشته هام فرق كنه

 

اما بايد بگم

 

بدتر شده حال وروزم

 

از نظراتي كه واسم گذاشتين يك دنيا ممنون

 

شايد هنوز يه جايي مونده اسمم فراموش نشده

 

شب سرد هنوز زندست

 

نفس مي كشه اما هنوز شبهاش خيلي سرده

 

بازم ازتون ممنونم

 

من نمي تونم زياد بيام نت اما ميام

 

و به ياد همه دوستاي خوبم هميشه هستم

 

 

 

Somi

 

 

 

   

من از نهايت تنهايي فرياد مي زنم

من از تموم شبهام مي گويم

كه در اين خاموشي سرد

در اين سكوت

فقط نام تو را مي خوانم

خدايا

مي دانم گنه كردم

ولي تورو به بزرگيت قسم

 به من صبر بده

در اين سياهي

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت1:42 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

فقط براي تو مي نويسم

 

مي خوام از تو بگم

يا تو يا هيچكس ديگه

 

 

يك واقعيت تلخ

آري واقعيت اين است

تنها بودن

از پشت پنجره ي خون نگريستم

آن درختان سياه

آن سايه هاي خاموش

و سكوتي كه همراه باد چون فرفره ايي مي چرخيد

چه كسي شراب خشم را مي نوشد

چه كسي به حال من مي گريد

نمي دانم

باور كن من از زندگي چيزي ندارم

يك تن خسته

يك قلبي كه پر از  نفرت

و يك مشت افسوس

ظاهرم آرام است

اما درونم پر از آشوب

خنده هايم را باور نكن

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت7:50 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

سال نو مبارک

 

بازم سكوت

تنهايي

دلم باز گرفت

هوا تاريكه

صداي بارون مياد

نمي دونم چرا چند وقتيه نمي تونم گريه كنم

شايد اونجوري سبك مي شدم

بازم دلم بيزاره

از اين همه زيبايي

هر چند واسه من هيچي زيبا نيست

فقط زندگي مي كنم تا روزا بگذرن

حوصله ندارم

بازم بارون مياد

اما تو آسمون دل من

ابراي بيزاري زيادن

نمي زاره بباره دلم

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت11:7 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

آخرين حرف سال

 

خدايا شكرت

 

به خاطر دل پاكي كه بهم دادي

 

به خاطر تموم......

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت11:11 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

سلام

 

نمي دونم از كجا بگم

 

از اين سال كه با تموم بديهاش بلاخره تموم شد

 

شايد مي تونست سال خوبي واسم باشه اما نبود

 

روزهاي بد زياد داشتم

 

هر وقت بر مي گردم به گذشته نگاه مي كنم

 

كه پر از رازهايي بود كه هميشه پنهان ماندند

 

اگه بگم سالي كه داره مياد  همه چي عوض ميشه دروغ گفتم

 

نمي دونم واقعا نمي دونم چي پيش مياد ولي

 

يه تصميماتي گرفتم كه از خدا مي خوام بهم كمك كنه

 

از خدا مي خوام دلي همچو سنگ داشته باشم

 

فريب هيچ نگاهي و حرفي را نخورم

 

همون جور زندگي كنم كه ازم مي خوان

 

شايد براي هميشه ديگه واسه من

 

عشق ... علاقه... دوست داشتن

حتي نسيم هم

 

           ازاين نفرت

  

                       خونين است

شورانتقام در من

 

                 مي جوشد

 

مي خواهم

 

    هر تكه لباس مرا

 

                       خاري

 

بردارد و به باد بسپارد

 

مي خواهم

 

     يك شب گلوله اي

 

              بر شيشه سكوت پراند

 

اي كاش بين ما

 

           با تمام نفرت

 

                  ديوار مي كشيدند

 

اي كاش

.

.

.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت9:11 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

 

شدم ديونه

خيلي آروم بهم گفت

 

              برو پي زندگيت

 

اما نمي دونست

 

              زندگي يعني اون

 

دلم نخواست واسه بار آخر تو چشات نگاه كنم

 

دلم مي خواد هميشه تشنه توبمونم

 

مي دونم

 

يه روز تو هم مثل من دلتنگ ميشي

 

شايد

.

.

.

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط somi | < |

 

ازت گله دارم...

 

كجا رفته اي بهترينم

 

تو رفتي زمان رفت

 

                     اندوه تا آسمان

 

                                     رفت

تو رفتي چمن خشك شد

 

                         برف باريد

 

تو رفتي درختان ز تن جامه كندند

 

و باد آمد و برگ ها را فنا كرد

 

مرا اينچنين زارو تنها

 

به توفان گم كرده منزل سپردي

 

مرا اينچنين با غم دل

 

نهادي و

 

         رفتي

 

                 رفتي و

 

                           رفتي

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت9:46 بعد از ظهرتوسط somi | < |