|
ما از دست اين زندگي از غصه در درون خود مي ميريم و خود نمي دانيم من به تو معترضم به ذهن تو به تاریکی تو به سیاهی دل تو به سنگ بودن تو به شیطان بودن تو من به خودم معترضم به سکوتم به غروراز دست رفتم به آرامش از دست رفته ام به زندگی از دست رفتم به تموم دل تنگ بودنم به انتظار بی ثمرم و هیچ کس حس نکرد و نفهمید که چطور در این مرداب بی صدا نابود شدم در اين بازي زندگي تنها بودن و نبودن نفرت…… انتظار... تحمل. این واژه ها برایم معنی پیدا کردند
من در كلبه اي تاريك در كنج ظلمتي غمگين زندگي مي كنم ميداني در اين شب تيره بر من چه گذشت من همچو بوته اي وحشي در حسرت نسيمي گرم تو را بي صبرانه طلب مي كنم من همان وحشي تو وحشي جنسي از شيطان تشنه هزاران بوسه سوزان مي نشينم خيره در چشمان تاريك تو شيطان بودن گناه بزرگيست گناه را دوست دارم از فرشته بودن بيزارم با نفسهاي شيطان زنده ام و اغوش گرمت را براي بدترين گناه مي خواهم
اگر از كسي متنفر باشي ابتدا بايد روح خودت را به انحاء مختلف مجروح كني ناچاري لبريز از سم باشي تا اين سم را به روي ديگران بپاشي از زندگي چه ميدانم تا از مرگ بدانم روزي كه در مورد آنچه كه مهم است سكوت اختيار كنيم روز مرگ است و پايان زندگي ما ******************************* انسان چهره مرگ را ترسناك كرده و از آن گريزان است ******************************* اي مرگ تو فرستاده ي سوگواري نيستي تو درمان دل هاي پژمرده هستي
نمي دانم چرا تمام روزهايم سياه شده اند حس انتقام در دلم است و نگاه يك انتقام جو پشت سرم مبارزه اي است بين من و تو و شيطان باور كردم كه همه دلها سياه هستند نفرت از چشم ها خوانده مي شود روزي مي رسد كه تو را براي خود هيچ تصور مي كنم و مرگ دوست داشتن را جشن مي گيرم آن روز نزديك است خيلي نزديك
شيطان مي آيد با گام هاي آ هسته تموم لحظه ها سخت است زندگي بي محتوايي است تموم روح وجسمم زود تهي شد تموم خاطرات هراسان رفتند من ماندم و گناهانم ورود شيطان چه بي مقدمه بودو بي دعوت درد را مي چشم طمع زهر مانند آن را وجود شيطان را تا مغز استخوانم احساس مي كنم هيچ برگشتي نيست به اين زندگي تلخ بيهوده زيستن و بي محتوا آغاز شدن و نفس كشيدن را نمي خواهم................
دست هاي شيطان با دستها يت گره خورده اند شيطان كه رانده گشت به جز يك خطا نكرد خود را براي سجده آدم رضا نكرد شيطان هزار مرتبه بهتر ز بي نماز كو سجده بر آدم و اين بر خدا نكرد تمام كوچه فرياد مي زند همه قصد رسواييم را كرده اند دوست داشتن در نگاه غروب گم شد گريه در چشمانم مرد قصه ي پاكي دلها از بين رفت اين بود حقيقت بي پناه بودنم در اين رمان تلخ با شيطان همنشين شدم و تمام سياهي در مبهم بودنش فرو رفت و اسير طلسم ابليس جهان شدم
|
About![]()
در تاريکي لحظه ها سرگردانم. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385
|